تن تو -- عباس آب برین
لمس تن تو، شهوت است و گناه
حتي اگر خدا عقدمان را ببندد
m2m
لمس تن تو، شهوت است و گناه
حتي اگر خدا عقدمان را ببندد
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
که او یک ریز و پی در پی دم گرم چموشش را
بفشارد در آن بی هیچ فریادی
و خواب خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را ...
هنوزم حس باران خورده دارد این تنم
دست در دست شقایق انتظارت می کشم
کاش این جغد بد اقبالی ز بومم پر کشد
یا شبی تنها شبی جایی دگر را سر کشد
کاش تنها یک غزل با من تو را نجوا کند
پیچ از افکار این ذهن پریشان واکند
ای نیاز من تو هم پرواز کن از جسم و تن
تا شوی همراز من در این ره پر پیچ و خم
من نگشتم خسته از دنیا ولی سرگشته ام
دوش با کوچ شقایق زندگی را مرده ام
مرگ من هم عالمی دارد بسان زندگی
آه این غمگین ترین مرگ تن یک زنده است
وقتی پرنده ای را معتاد می کنند
تا فالی از قفس به در آرد
و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی
تا شاهدانه ای به هدیه بگیرد
پرواز...
قصه ی بس ابلهانه ای است
از معبر قفس!
مثل كبوتران جلد اسيريد در قفس
پرواز را بهانه مگيريد در قفس
با يك دو مشت گندم و يك كاسه آب حوض
خو كرده ايد، خسته و پيريد در قفس
در سفره سياست شب رام گشته ايد
دلخوش به چاي و نان و پنيريد در قفس
خورشيد را به خلوت خود ميهمان كنيد
باروت غم كشيده ي تيريد در قفس
من چشمه را براي شما داد مي كشم
ترسم از آنكه تشنه بميريد در قفس
تا بركه جاي دولت خرچنگ مي شود
دل بي قرار ماهي بهرنگ مي شود
پنهان كنيد آينه ها را كه رجعتي است
انگار فصل سلطنت سنگ مي شود
تيغ از گلوي ترد هنر نيز بگذرد
بالاي دار قامت فرهنگ مي شود
مطرب بهوش، مرثيه ساز زمانه باز
با پرده هاي ساز تو در چنگ مي شود
اي چاووشان صبح گمان مي كنم شبي
قداّره ها به خون شما رنگ مي شود
باز آيد آن زمانه كه بي نام و بي نشان
گور من و تو بي خط و بي رنگ مي شود
اما چه باك زانكه چو آزاد ماهي ام
دريا براي ماندن من تنگ مي شود
جايي روم كه موج به گردم نمي رسد
جايي كه پاي تيغ شما لنگ مي شود
در ذهن خرقه پوش من آنجا خداي عشق
با نعره هاي سهره هماهنگ مي شود
امروز تولد يكي از بهترين دوستاي منه . دوستي كه واسم خيلي عزيزه. بيشتر از اوني كه خودش فكر ميكنه.از صميم قلب اين روز رو بهش تبريك ميگم. و واسش بهترينها رو آرزو ميكنم. و اين يك بيت شعر كه كلي برام خاطره داره رو بهش تقديم ميكنم.
آشكارا نهان كنم تا چند دوست مي دارمت به بانگ بلند
شمع خود را خاموش كرده ام
شب از پنجره باز به درون هجوم مي اورد
به نرمي در اغوشم مي كشد و دوست و برادرم مي خواند
هر دو بيماريم از غم غربت
هردو روياهايي پر احساس نقش مي زنيم
و نجوا كنان از روزگاراني دور سخن مي گوييم
از خانه ي پدريمان...
آرزوهايم اين است،
نطراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي
عاشق آنكه تو را مي خواهد، و به لبخند تو از خويش رها مي گردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد.
رفتن يگانه تصميم بي بازگشت قلب توست
يكروز عاقبت چونان ساعتي بي عقربه در زمان گم مي شوي
خاموش منشين اي دوست
چيزي
حرفي
سخني
به من بگو...
دروغ ميگويي
تو زيباترين كلام را دروغ ميگويي
زيرا آنجا كه تو ايستادهاي جايي است درست در مركز دلهرهي من
دروغ ميگويي
تو زيباترين كلام را دروغ ميگويي
زيرا آنجا كه تو ايستادهاي
با تمام كائنات پيوند خوردهاي
دروغ ميگويي
زيرا آنجا كه تو ايستادهاي
جايي است كه قرار بود وفا بايستد
دروغ ميگويي ...
... كلامي به اين سادگي
(دوستت دارم) را پنهان ميكني نميگويي.
تقديم به بچه هاي پرورشگاه
بگو سلام خدا، سينماي من درد است
گريم چهرهي شبهاي من كمي سرد است
بيا كه زندگيام يك پلان باراني است
خدا ! بليت ورودت هميشه مجاني است
طنين اسم پدر در صداي من مرده
و قلب خواهر كوچكترم ترك خورده
بگو هويت پنهان من در اينجا چيست
و لاي لايي مادر در اين ديالوگ نيست
پلاك خانه ما عاقبت كجا گم شد
شناسنامه بي صاحبم چرا گم شد
ببين اشاره انگشت من به در مانده
در انتظار كسي مثل يك پدرخوانده
مداد مشق من اينجا نماي غم دارد
كتاب پرپر سارا انار كم دارد
خطوط دفتر خواهش كليشهاي شدهاند
فرشتگان نوازش كليشهاي شدهاند
بگو عروسك ذهنم دچار بد حالي است
و دست زخمي تنهاي قلكم خالي است
بگو ترانه احساس روي لب يخ زد
و شعر روشن فردا كنار شب يخ زد
سكانس كودكيام قطعههايي از درد است
بزرگساليام از واژههاي ولگرد است
سكانس آخر بازي دلم مسافر شد
و فيلم در به دري روي پرده ظاهر شد
به سينماي من از غصه نقش آوردند
خدا ! تمام هنرپيشهها چه نامردند.![]()

پنجره واژه ايست زنداني، بين ديوارها اسير شده
آنقدر مانده سينه ي ديوار، تا كه غمگين و گوشه گير شده
پنجره پوستش ترك خورده، شيشه هايش كثيف و لك خورده
ابر! باران نبار، بي انصاف ... تا نبيند چه قدر پير شده
پنجره گفته بود مي خواهد رابط ما و آسمان باشد
سالها بسته مانده از آنرزو، بسته و خسته و حقير شده
پنجره از اصالتش دور است اشك هاي ستاره ها شور است
پشت قاب هميشه بسته ي او آسمان طرحي از كوير شده
پنجره گفته بود از ديوار خواسته بگذرد همين يكبار
گفته با خنده در جوابش كه : او براي همين اجير شده
***![]()
ديشب از پنجره شنيدم او، قصد دارد كه خودكشي بكند!
ديگر از اين هميشه در تكرار، ديگر از زندگيش سير شده
پنجره قصد خودكشي ... اما، خود او خوب خوب مي داند
سر به ديوار و سنگ هم بزند، ديگر از او گذشته دير شده
پنجره سالهاست زندانيست، ساليان است رو به ويرانيست
ديگر از او گذشته ... دير شده، پنجره ... پنجره اسير شده.
به رنگ فطرت خاكي وجودت از خاك است
ولي نگاه بلندت به سوي افلاك است
زمان به خاك نشست از قدوم پرتپشت
تمام ثانيهها در تحير روشت
من از ترنم يك انتظار ميگويم
و از غروب دلي بيقرار ميگويم
وجود من شده لبريز حس ديدن تو
تمام قافيههايم شده نديدن تو
تو شاه بيت غزلهاي عاشقانهي دل
براي ندبهي جمعه تويي بهانه دل
غزلتر از غزل سبز روز آدينه
بزرگمرد جهان اي پناه ديرينه

همهي تنهاييهاي من
نبودنت،
خاطرهپرستي بود و التماس زمان
خودِ خودِ خواهش
يافتنت،
دورهگردي جهان بود و حسرت يك نگاه
خودِ خودِ خواري
آمدنت را،
لحظه لحظه
نفس نفس
قدم قدم
به انتظار نشستم
و
چشمانم به در سپيد شد
بودنت،
فسخ انتظار بود و قطره قطره گريه
خودِ خودِ شعف
و رفتن،
باشد براي بعد،
تازه آمدهاي،
قدمت مبارك.

نياز
نان
نان
نان
در جستجوي نان بودن
در حسرت نان بودن
براي نان دويدن
چشمهاي خود را
حتي،
براي نان بستن
پا روي دستان ديگران، براي نان گذاردن
كاش ميشد به دور از خيال نان
حسرت نان
كاش ميشد بينان حتي
تو را در آغوش كشيد
تو را بوييد، بينان
تو را چشيد، به جاي نان
آخ اگر ميشد ...
اي امان از نياز.

روياي يك افليج
ميدوم،
ميپرم،
پرواز خواهم كرد
ميدوم
ميپرم،
پرواز خواهم كرد
روياي من، خواب آن پرنده بود كه بر فراز سيمهاي خار دار
ديوار بلند محبس بال ميگشود
ميدوم،
ميپرم،
پر باز خواهم كرد
اي كاش ...
آه كه خيال را، فرصت اتفاق نيست.

جايي همين نزديكي
اينجا،
از كبوتران دستآموز خبري نيست
دنيا بزرگ شده،
اين فاصلهها در توان كبوتر نيست
عاميانه بگويمت،
ديگر هيچ كبوتري
بيلانه و دانه
بيوعده شام شبانه
خبر تو را براي خدا هم نميبرد
آسودهات كنم
اينجا،
رويا
خيال
خواب
خدا هم اجارهاي است.

چپ چشم
اي كاش، خطوط دستانمان سخن ميگفتند،
از دانستههايمان
اي كاش،
چشمها از احساس ما سخن ميگفتند
اي كاش، پاها مي گفتند؛
از آنچه بر ما گذشته است
« روزگاري كه پسِ پُشت نهادهايم »
با اين چهره،
كدامين زن، عاشق من خواهد شد
گفتن من و
بيپاسخي او،
به ناگفتني ابدي ميماند
بي او،
تقدير من،
« آزمون تلخ زنده بگوري است »
خواهرم ميگويد:
به خانهي معلولين برويم
شايد عروسي ...
افسوس، ...
من چگونه بگويم،
كه من ...
كه او ...
اي كاش نگاهها ...
سوگند به قلم
ـ كه قلم يقين من است ـ
نه، برايش نخواهم نوشت،
« مرا تو بيسببي نيستي »
اما، آنگونه عاشقانهاي خواهم سرود
چنان شاه غزلي خواهم گفت
تا او عاقبت روزي،
دست از كرشمه ...
و من،
ـ به شوق ـ
سراز گور ...
حتي با دست و پاي افليجم
حتي با چشم چپم
ـ كه قلم تمامي اعتقاد من است ـ
يك نفر هست كه از پنجرهها
باز آهسته مرا ميخواند
گرمي لهجهاي باراني او
تا ابد ياد دلم ميماند
يك نفر هست كه چون چلچلهها
روز و شب شيفتهي پرواز است
پشت چشمش چمني از احساس
توي دستش سبدي آواز است
يك نفر هست كه از راهي دور
سبز و پيوسته مرا ميخواند
گاهگاهي ز خودم ميپرسم
از كجا نام مرا ميداند ... ؟؟
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريك اند
چراغ هاي رابطه تاريك اند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است.
"فروغ فرخزاد"

