تبليغاتX
آزادگي
آزادگي

اشك هاي ستاره ها شور است (پوريا سوري)

 

پنجره واژه ايست زنداني، بين ديوارها اسير شده

آنقدر مانده سينه ي ديوار، تا كه غمگين و گوشه گير شده

پنجره پوستش ترك خورده، شيشه هايش كثيف و لك خورده

ابر! باران نبار، بي انصاف ... تا نبيند چه قدر پير شده

پنجره گفته بود مي خواهد رابط ما و آسمان باشد

سالها بسته مانده از آنرزو، بسته و خسته و حقير شده

پنجره از اصالتش دور است اشك هاي ستاره ها شور است

پشت قاب هميشه بسته ي او آسمان طرحي از كوير شده

پنجره گفته بود از ديوار خواسته بگذرد همين يكبار

گفته با خنده در جوابش كه : او براي همين اجير شده

***

ديشب از پنجره شنيدم او، قصد دارد كه خودكشي بكند!

ديگر از اين هميشه در تكرار، ديگر از زندگيش سير شده

پنجره قصد خودكشي ... اما، خود او خوب خوب مي داند

سر به ديوار و سنگ هم بزند، ديگر از او گذشته دير شده

پنجره سالهاست زندانيست، ساليان است رو به ويرانيست

ديگر از او گذشته ... دير شده، پنجره ... پنجره اسير شده.

نوشته شده در Thu 21 Jun 2007ساعت 3:2 PM توسط m2m |

ترنم انتظار (زهره صادقي)

 

به رنگ فطرت خاكي وجودت از خاك است

ولي نگاه بلندت به سوي افلاك است

زمان به خاك نشست از قدوم پرتپشت

تمام ثانيه‌ها در تحير روشت

من از ترنم يك انتظار مي‌گويم

و از غروب دلي بي‌قرار مي‌گويم

وجود من شده لبريز حس ديدن تو

تمام قافيه‌هايم شده نديدن تو

تو شاه بيت غزل‌هاي عاشقانه‌ي دل

براي ندبه‌ي جمعه تويي بهانه دل

غزل‌تر از غزل سبز روز آدينه

بزرگمرد جهان اي پناه ديرينه

نوشته شده در Fri 15 Jun 2007ساعت 2:58 PM توسط m2m |

اشعاري از عباس آب برين

 

                   همه‌ي تنهايي‌هاي من

نبودنت،

خاطره‌پرستي بود و التماس زمان

خودِ خودِ خواهش

يافتنت،

دوره‌گردي جهان بود و حسرت يك نگاه

خودِ خودِ خواري

آمدنت را،

لحظه لحظه

نفس نفس

قدم قدم

به انتظار نشستم

و

چشمانم به در سپيد شد

بودنت،

فسخ انتظار بود و قطره قطره گريه

خودِ خودِ شعف

و رفتن،

باشد براي بعد،

تازه‌ آمده‌اي،

قدمت مبارك.

 

                                              نياز

نان

نان

نان

در جستجوي نان بودن

در حسرت نان بودن

براي نان دويدن

چشمهاي خود را

حتي،

براي نان بستن

پا روي دستان ديگران، براي نان گذاردن

كاش مي‌شد به دور از خيال نان

حسرت نان

كاش مي‌شد بي‌نان حتي

تو را در آغوش كشيد

تو را بوييد، بي‌نان

تو را چشيد، به جاي نان

آخ اگر مي‌شد ...

اي امان از نياز.

 

                      روياي يك افليج

مي‌دوم،

مي‌پرم،

پرواز خواهم كرد

مي‌دوم

مي‌پرم،

پرواز خواهم كرد

روياي من، خواب آن پرنده بود كه بر فراز سيم‌هاي خار دار

ديوار بلند محبس بال مي‌گشود

مي‌دوم،

مي‌پرم،

پر باز خواهم كرد

اي كاش ...

آه كه خيال را، فرصت اتفاق نيست.

 

                     جايي همين نزديكي

اينجا،

از كبوتران دست‌آموز خبري نيست

دنيا بزرگ شده،

اين فاصله‌ها در توان كبوتر نيست

عاميانه بگويمت،

ديگر هيچ كبوتري

بي‌لانه و دانه

بي‌وعده شام شبانه

خبر تو را براي خدا هم نمي‌برد

آسوده‌ات كنم

اينجا،

رويا

خيال

خواب

خدا هم اجاره‌اي است.

 

                          چپ چشم

اي كاش، خطوط دستانمان سخن مي‌‌گفتند،

از دانسته‌هايمان

اي كاش،

چشم‌ها از احساس ما سخن مي‌گفتند

اي كاش، پاها مي گفتند؛

از آنچه بر ما گذشته است

« روزگاري كه پسِ پُشت نهاده‌ايم »

با اين چهره،

كدامين زن، عاشق من خواهد شد

گفتن من و

بي‌پاسخي او،

به ناگفتني ابدي مي‌ماند

بي او،

تقدير من،

« آزمون تلخ زنده بگوري است »

خواهرم مي‌گويد:

به خانه‌ي معلولين برويم

شايد عروسي ...

افسوس، ...

من چگونه بگويم،

كه من ...

كه او ...

اي كاش نگاه‌ها ...

سوگند به قلم

ـ كه قلم يقين من است ـ

نه، برايش نخواهم نوشت،

« مرا تو بي‌سببي نيستي »

اما، آنگونه عاشقانه‌اي خواهم سرود

چنان شاه غزلي خواهم گفت

تا او عاقبت روزي،

دست از كرشمه ...

و من،

ـ به شوق ـ

سراز گور ...

حتي با دست و پاي افليجم

حتي با چشم چپم

ـ كه قلم تمامي اعتقاد من است ـ

  

نوشته شده در Tue 5 Jun 2007ساعت 2:52 PM توسط m2m |

پنجره (بهاره چراغي)

 

يك نفر هست كه از پنجره‌ها

باز آهسته مرا مي‌خواند

گرمي لهجه‌اي باراني او

تا ابد ياد دلم مي‌ماند

يك نفر هست كه چون چلچله‌ها

روز و شب شيفته‌ي پرواز است

پشت چشمش چمني از احساس

توي دستش سبدي آواز است

يك نفر هست كه از راهي دور

سبز و پيوسته مرا مي‌خواند

گاهگاهي ز خودم مي‌پرسم

از كجا نام مرا مي‌داند ... ؟؟

نوشته شده در Sat 2 Jun 2007ساعت 3:22 PM توسط m2m |

براي او كه دوستش دارم

سلام .من امروز این وبلاگ رو ثبت کردم.آخه امروز واسه من یه روز خاص هستش.این شعر هم .از کتابیست که دوست مهربون و عزیزم بهم هدیه داده .(البته چشمتون روز بد نبینه! تا مرز سکته من و پیش برد.جون به لبم کرد!یکی نیست بهش بگه آخه عزیزم فکر نکردی من شاید ...)دعامیکنم هر جا هست همیشه خنده رو لباش باشه اینجوری!!! این شعر رو من خیلی دوست دارم.تقدیمش میکنم به او که بهترینه:

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده ي شب مي كشم

چراغ هاي رابطه تاريك اند

چراغ هاي رابطه تاريك اند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

"فروغ فرخزاد"

 

نوشته شده در Sun 27 May 2007ساعت 10:25 PM توسط m2m |
welcome to my blog

سلام ...
______________________
اينجا،
از كبوتران دست‌آموز خبري نيست
دنيا بزرگ شده،
اين فاصله‌ها در توان كبوتر نيست
عاميانه بگويمت،
ديگر هيچ كبوتري
بي‌لانه و دانه
بي‌وعده شام شبانه
خبر تو را براي خدا هم نمي‌برد
آسوده‌ات كنم
اينجا،
رويا
خيال
خواب
خدا هم اجاره‌اي است.
"ع.آ"

امکانات
طراح قالب
m2m

powered by
BLOGFA.COM