تبليغاتX
آزادگي
آزادگي

مرگ من (دکتر شریعتی)

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

که او یک ریز و پی در پی دم گرم چموشش را

بفشارد در آن بی هیچ فریادی

و خواب خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را ...

نوشته شده در Sat 15 Sep 2007ساعت 1:15 AM توسط m2m |

غمگین ترین مرگ تن یک زنده (کبريا)

 

هنوزم حس باران خورده دارد این تنم

دست در دست شقایق انتظارت می کشم

کاش این جغد بد اقبالی ز بومم پر کشد

یا شبی تنها شبی جایی دگر را سر کشد

کاش تنها یک غزل با من تو را نجوا کند

پیچ از افکار این ذهن پریشان واکند

ای نیاز من تو هم پرواز کن از جسم و تن

تا شوی همراز من در این ره پر پیچ و خم

من نگشتم خسته از دنیا ولی سرگشته ام

دوش با کوچ شقایق زندگی را مرده ام

مرگ من هم عالمی دارد بسان زندگی

آه این غمگین ترین مرگ تن یک زنده است

نوشته شده در Sat 15 Sep 2007ساعت 0:43 AM توسط m2m |

رویای من...

در دنیایی که

عشق زمینی ناعادلانه تقسیم می شود

رویای من

چه حماقت قشنگی است.

نوشته شده در Fri 14 Sep 2007ساعت 2:45 PM توسط m2m |

پرواز...

وقتی پرنده ای را معتاد می کنند

تا فالی از قفس به در آرد

و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی

تا شاهدانه ای به هدیه بگیرد

پرواز...

قصه ی بس ابلهانه ای است

از معبر قفس!

نوشته شده در Fri 14 Sep 2007ساعت 2:34 PM توسط m2m |

ماه در قفس (محمدمحسن سوري)

 

 مثل كبوتران جلد اسيريد در قفس

پرواز را بهانه مگيريد در قفس

با يك دو مشت گندم و يك كاسه آب حوض

خو كرده ايد، خسته و پيريد در قفس

در سفره سياست شب رام گشته ايد

دلخوش به چاي و نان و پنيريد در قفس

خورشيد را به خلوت خود ميهمان كنيد

باروت غم كشيده ي تيريد در قفس

من چشمه را براي شما داد مي كشم

ترسم از آنكه تشنه بميريد در قفس

نوشته شده در Fri 24 Aug 2007ساعت 7:1 PM توسط m2m |

ماهي سياه كوچولو (محمدمحسن سوري)

 

 تا بركه جاي دولت خرچنگ مي شود

دل بي قرار ماهي بهرنگ مي شود

پنهان كنيد آينه ها را كه رجعتي است

انگار فصل سلطنت سنگ مي شود

تيغ از گلوي ترد هنر نيز بگذرد

بالاي دار قامت فرهنگ مي شود

مطرب بهوش، مرثيه ساز زمانه باز

با پرده هاي ساز تو در چنگ مي شود

اي چاووشان صبح گمان مي كنم شبي

قداّره ها به خون شما رنگ مي شود

باز آيد آن زمانه كه بي نام و بي نشان

گور من و تو بي خط و بي رنگ مي شود

اما چه باك زانكه چو آزاد ماهي ام

دريا براي ماندن من تنگ مي شود

جايي روم كه موج به گردم نمي رسد

جايي كه پاي تيغ شما لنگ مي شود

در ذهن خرقه پوش من آنجا خداي عشق

با نعره هاي سهره هماهنگ مي شود

نوشته شده در Fri 24 Aug 2007ساعت 6:59 PM توسط m2m |
welcome to my blog

سلام ...
______________________
اينجا،
از كبوتران دست‌آموز خبري نيست
دنيا بزرگ شده،
اين فاصله‌ها در توان كبوتر نيست
عاميانه بگويمت،
ديگر هيچ كبوتري
بي‌لانه و دانه
بي‌وعده شام شبانه
خبر تو را براي خدا هم نمي‌برد
آسوده‌ات كنم
اينجا،
رويا
خيال
خواب
خدا هم اجاره‌اي است.
"ع.آ"

امکانات
طراح قالب
m2m

powered by
BLOGFA.COM