تا بركه جاي دولت خرچنگ مي شود
دل بي قرار ماهي بهرنگ مي شود
پنهان كنيد آينه ها را كه رجعتي است
انگار فصل سلطنت سنگ مي شود
تيغ از گلوي ترد هنر نيز بگذرد
بالاي دار قامت فرهنگ مي شود
مطرب بهوش، مرثيه ساز زمانه باز
با پرده هاي ساز تو در چنگ مي شود
اي چاووشان صبح گمان مي كنم شبي
قداّره ها به خون شما رنگ مي شود
باز آيد آن زمانه كه بي نام و بي نشان
گور من و تو بي خط و بي رنگ مي شود
اما چه باك زانكه چو آزاد ماهي ام
دريا براي ماندن من تنگ مي شود
جايي روم كه موج به گردم نمي رسد
جايي كه پاي تيغ شما لنگ مي شود
در ذهن خرقه پوش من آنجا خداي عشق
با نعره هاي سهره هماهنگ مي شود