شمع خود را خاموش كرده ام شب از پنجره باز به درون هجوم مي اورد به نرمي در اغوشم مي كشد و دوست و برادرم مي خواند هر دو بيماريم از غم غربت هردو روياهايي پر احساس نقش مي زنيم و نجوا كنان از روزگاراني دور سخن مي گوييم از خانه ي پدريمان...
شمع خود را خاموش كرده ام
شب از پنجره باز به درون هجوم مي اورد
به نرمي در اغوشم مي كشد و دوست و برادرم مي خواند
هر دو بيماريم از غم غربت
هردو روياهايي پر احساس نقش مي زنيم
و نجوا كنان از روزگاراني دور سخن مي گوييم
از خانه ي پدريمان...
سلام ...______________________اينجا،از كبوتران دستآموز خبري نيستدنيا بزرگ شده،اين فاصلهها در توان كبوتر نيستعاميانه بگويمت،ديگر هيچ كبوتريبيلانه و دانهبيوعده شام شبانهخبر تو را براي خدا هم نميبردآسودهات كنماينجا،روياخيالخوابخدا هم اجارهاي است."ع.آ"