هنوزم حس باران خورده دارد این تنم
دست در دست شقایق انتظارت می کشم
کاش این جغد بد اقبالی ز بومم پر کشد
یا شبی تنها شبی جایی دگر را سر کشد
کاش تنها یک غزل با من تو را نجوا کند
پیچ از افکار این ذهن پریشان واکند
ای نیاز من تو هم پرواز کن از جسم و تن
تا شوی همراز من در این ره پر پیچ و خم
من نگشتم خسته از دنیا ولی سرگشته ام
دوش با کوچ شقایق زندگی را مرده ام
مرگ من هم عالمی دارد بسان زندگی
آه این غمگین ترین مرگ تن یک زنده است