پنجره واژه ايست زنداني، بين ديوارها اسير شده
آنقدر مانده سينه ي ديوار، تا كه غمگين و گوشه گير شده
پنجره پوستش ترك خورده، شيشه هايش كثيف و لك خورده
ابر! باران نبار، بي انصاف ... تا نبيند چه قدر پير شده
پنجره گفته بود مي خواهد رابط ما و آسمان باشد
سالها بسته مانده از آنرزو، بسته و خسته و حقير شده
پنجره از اصالتش دور است اشك هاي ستاره ها شور است
پشت قاب هميشه بسته ي او آسمان طرحي از كوير شده
پنجره گفته بود از ديوار خواسته بگذرد همين يكبار
گفته با خنده در جوابش كه : او براي همين اجير شده
***
ديشب از پنجره شنيدم او، قصد دارد كه خودكشي بكند!
ديگر از اين هميشه در تكرار، ديگر از زندگيش سير شده
پنجره قصد خودكشي ... اما، خود او خوب خوب مي داند
سر به ديوار و سنگ هم بزند، ديگر از او گذشته دير شده
پنجره سالهاست زندانيست، ساليان است رو به ويرانيست
ديگر از او گذشته ... دير شده، پنجره ... پنجره اسير شده.